مثل ِ درخت در شب ِ باران

Monday, November 29, 2010

راهى كه صعب و طولانى است

قرار بود امروز شفيعى كدكنى بياد دانشگاهمون. يه نشست ادبى تو دانشكده ادبيات
وقتى شنيدم خيلى خوشحال شدم. ديدن ِ شفيعى كدكنى چند سالى هست كه يكى از آرزوهاى ِ منه.دو هفته اى بود كه روزشمارى مى كردم كه دوشنبه برسه...ديروز فهميدم كه شفيعى كدكنى نمى تونه/نمى خواد/نمى گذارند كه بياد.هر كدوم  ِ اينا كه بوده فهميدم قرار نيست فعلا به اين آرزو برسم
قرار شد حسين پاينده به جاى ِ شفيعى كدكنى بياد
امروز بالاخره دوشنبه رسيد. ساعت 10 صبح كلاس ِ فيزيك رو پيچوندم و رفتم دانشكده ى ِ ادبيات
در سالن اجتماعات بسته بود
از رييس دانشكده پرسيدم گفت معاونت آموزشى با اومدن حسين پاينده به دانشگاه مخالفت كرده
نشست ادبى برگزار نمى شد
عصبانى بودم. مى خواستم برم "معاونت آموزشى" و ازشون بخوام برام توضيح بدن كه چرا انقدر كار شكنى مى كنن
دور و برم رو نگاه كردم تا اون معاونت ِ كوفتى رو پيدا كنم. راهروهاى نا آشنا،آدم هاى ِ غريبه...تحليل رفتم. يك لحظه بعد تمام ِ خشم رفته بود سر تا پا اندوه بودم

فربد مى گه كه بايد بجنگم؛ با مبارزه است كه اين چيزها به دست مى ياد. درست مى گه. ولى نمى دونم آيا توانش رو دارم؟
تو اين تنهايى دلم مى خواست يكى بود دستم رو مى گرفت.هوامو داشت. مايه ى دلگرمى بود. يكى كه با هم اين راه رو طى مى كرديم
حالا تنهام و راه هم صعب و طولانى

No comments:

Post a Comment