پرنده گفت : "چه بويى، چه آفتابى، آه
بهار آمده است
و من به جستجوى ِ جفت خويش خواهم رفت."
پرنده از لب ايوان
پريد، مثل ِ پيامى پريد و رفت
پرنده كوچك بود
پرنده فكر نمى كرد
پرنده روزنامه نمى خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمى شناخت
پرنده روى ِ هوا
و بر فراز چراغ هاى ِ خطر
در ارتفاع ِ بى خبرى مى پريد
و لحظه هاى ِ آبى را
ديوانه وار تجربه مى كرد
پرنده ، آه ، فقط يك پرنده بود.
امروز داشتيم غروب رو تماشا مى كرديم.
وقتى پرواز مستانه ى ِ پرنده ها و بى باكى شون رو ديدم همين چيزها بود كه از ذهنم گذشت...
به دوستم گفتم كه زندگى ِ واقعى مال ِ پرنده هاس.
الان كه اين شعر رو خوندم جا خوردم از اين كه اون چه در ذهن ِ من گذشت چه قدر نزديكه به چيزى كه فروغ تو اين شعرش مى گه.
این دیوانهوار تجربهکردن لحظههای آبی دقیقا منو یاد شیرجه زدن پرندهها میاندازه.
ReplyDelete