به گمونم همهی پروانه های روی لباسم پر زدن و رفتن. نشستم و فکر میکنم به همهی دوستیهایی که از دست دادم، و ترس -ترس دوباره از دست دادن- کاملاً فلجم کرده.
پای چپم که درد میگیرد، درد از نوک انگشتهاس تا آن بالا، گودی کمر. و بعد هم ستون فقراتم که یادم نیست آخرین باری که درد نداشته کی بوده؛ یک جور درد همیشگی و مدام، مثل حسرت. من عادت ندارم که از دردهای تنم حرف بزنم، ولی خوبی درد جسمانی این است که میشود دربارهاش نوشت. توصیفش کرد. این که از کجا تا کجاست، میسوزد یا تیر میکشد، ناگهانیست یا مدام. دردهای دیگری هم هست که نمیشود به این آسانی توصیفشان کرد. شاید چون خودت هم درک درستی از این دردها نداری، نمیدانی چه مرگت هست. تو روی صندلی کناریام نشستهای و من از پنجره گنجشک را نگاه میکنم که روی نوک شاخهی درخت نشسته است. همه چیز محو است انگار درست روی چشمها و زیر پلکهایم پوستهی شفافی کشیدهاند که مرا از همهی دنیا جدا میکند. چه مرگم هست؟ نمیدانم. به قول تو چه چیزی در همین لحظه میتواند شاد شادم کند؟ یا به قول بردیا خوشحالی ۱۰ از ۱۰؟
تنم خسته است. پای چپم در حوالی ران تیر میکشد. در آغوش تو دراز کشیدهام و پیشانیام را تکیه دادهام به گرمی ِ صورتت. چراغ خاموش است. من بیصدا اشک میریزم و به صداهای شب که از پنجرهی باز داخل میشوند گوش میدهم. چه مرگم هست؟ نمیدانم.
Friday, May 2, 2014
و من تو را در تکتک لحظههایم تنیدم. حالا در سطر سطر تمام کتابها نام تو را نوشتهاند.
Monday, April 14, 2014
دلم گرفته است
دلم گرفتهاست
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهی شب میکشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
من به آدمهایم معتاد میشوم و وقتی آنقدر که میخواهم برایم نباشند، حتی استخواندرد هم میگیرم.
درست نمیدانم از کی به این روز افتادم. یک موقعهایی را یادم هست که فکر می کردم اگر کتاب باشد و یک پنجره که آفتاب را پهن زمین کند، ماهها میتوانم در انفرادی بمانم؛ الان ولی گاهی نیاز به آدمها به حدی به زانو درمیآوردم که یک صفحه کتاب هم نتوانم با تمرکز بخوانم.
از این همه «خواستن» خسته شدهام. نمیفهمم من - موجود بالغی که دو پا، دو دست، چشم، گوش و خلاصه همهی آن چیزی که برای زنده ماندن لازم است را خودش دارد ـ این حس غلیظ نیاز به دیگران را برای چه با خودش یدک میکشد.
فکر کنم که باید چند روزی فرار کنم؛ از آدمها از موبایل، از اینترنت. به طبیعت پناه ببرم، جایی که آدمیزاد پیدا نشود. ببینم میتوانم این حس نیاز را پشت سر بگذارم؟ میتوانم شاد باشم بیآنکه شادی را با کسی قسمت کنم؟
پ.ن: تقریبا مطمئنم که هیچوقت راهی چنین سفری نخواهم شد. چون هیچ چیز به آندازهی «تنهایی» مرا نمیترساند.