مثل ِ درخت در شب ِ باران

Friday, November 5, 2010

زير ِ آسمان ِ خاكسترى ِ اين شهر ِ لعنتى، تهران

امشب، كمي آن ور تر در كوچه ى ما، زير ِ آسمان ِ خاكسترى ِ تهران، دخترى به ديوار تكيه داده و بى خبر از عابران، بى خبر از رقص ِ برگ ها ى ِ پاييزى در آغوش ِ باد، بي خبر از زنده بودن ِ خود - در خلسه اى نفرت انگيز - شيشه مى كشد.

هر شب، درانتهاى همه ى كوچه هاى ِ خلوت، زير ِ آسمان ِ خاكسترى ِ اين شهر ِ بيمار، كسى - جوان يا پير-  چيزى مى كشد.

هر شبى كه در خيابان هاى ِ شلوغ و كوچه هاى ِ خلوت، زير ِ اين آسمانِ خاكسترى، راه بروى؛ صداى ِ ناله هايشان، صداى خش خش ِ خُرد شدن ِ استخوان هاى ي پوسيده شان را مى شنوى.

هر شب يكى شان در گوشه اى - زير ِ آسمان ِ خاكسترى ِ اين شهر ِ لعنتى - جان مى دهد....
   
پانوشت: روز و شب ندارد؛ آسمان ِ تهران هميشه براى من خاكسترى است.

2 comments:

  1. دوستی داشتم، که وقتی که از احتمال رفتن صحبت می‌کرد، از "آدم‌های خاکستری" این شهر می‌گفت.

    بدتر از این منظره‌ها، سارا، دیدنِ آدم‌هایی‌یه که ازشون "عبور" می‌کنن، و اولین و آخرین کاری که براشون می‌کنن تماشاست و تماشا.

    بنویس!

    ReplyDelete
  2. تلخى قضيه اينه كه من هم كارى نمى كنم جز تماشا.
    شايد ناراحت بشم ولى اين چيزى رو عوض نمى كنه، بايد كارِى كرد.
    به قول تو اگه نخوايم فقط "دوپا" باشيم بايد كارى كنيم

    ReplyDelete