از اونجايى كه انسان ها اجتماعى زندگى مى كنند؛ تو زندگى با آدم هاى ِ زيادى آشنا شدم.
بعضى ها هستن كه از همون برخورد هاى ِ اول ازشون خوشم مى ياد و دلم مى خواد كه كشف شون كنم. خيلى از اين افراد منو تو زندگى شون راه ندادن. شايد خيلى هاشون هيچ وقت نفهميدن كه دوست شون دارم. تعداد ِ كمى منو راه دادن و براى ِ من حكم ِ چيزى رو پيدا كردن كه آدم ها بهش مى گن دوست.
بعضى آدم ها هم بدون ِ انتخاب ِ تو وارد ِ زندگيت مى شن مثل ِ هم كلاسى، هم گروهى ولى نرم نرمك تو قلبت جا باز مى كنن و مى شن از بهترين دوستانت.
بين اين "دوست" ها هستن كسانى كه بعد از كم تر شدن ِروابط به جبر ِ زمانه -مثلا قبول شدن تو دو تا دانشگاه ِ مختلف- خيلى زود فراموشت مى كنند.
بعضى ها يه روز صبح از خواب بلند مى شن و كاملا ناگهانى ديگه حوصله ات رو ندارن و خيلى قشنگ مثل ِ يه كيف ِ كهنه كه دلشون رو زده مى اندازنت دور.
بعضى دوستى ها هستن كه عمرشون به چندين سال مى رسه؛ ولى زمانه آدم ها رو تغيير مى ده عقايد ِ تازه اى پيدا مى كنن و سليقه شون عوض مى شه. روزى مى رسه كه وقتى تنهايى كنار ِ هم نشستن هيچ حرفى براى ِ گفتن نداشته باشند.
بعضى "دوست" ها هم هستن كه نمى خوان زياد بهت نزديك بشن. نمى گذارن زياد بهشون نزديك بشى دور و برت هستن ولى حمایتت نمى كنن.
اينجورياست كه از اين همه آدم تعداد كمى شون مى شن دوست ِ خوب ِ تو. در مورد ِ من كه اين تعداد كمتر از تعداد ِ انگشت هاى ِ يك دست هست.
دوستانى كه مى توم بهشون اتكا كنم بهشون اعتماد دارم و اونقدر خوب هستن كه مى تونم سرم رو بگذارم رو شونه شون و آروم آروم گريه كنم.
براى ِ اين جور دوست ها بايد هر كارى كرد. بايد مواظبشون بود.
چند نفرى هستن كه براى ِ من دوستِ خوب باشن ولى نمى دونم آيا من دوستِ خوب ِ هيچ كس هستم؟
گاهى فكر مى كنم اى كاش به آدم ها احتياج نداشتم. دور ِ خودم يه پيله مى بستم و فراموش مى كردم كه اصلا به جز من انسان ِ ديگه اى هم وجود داره.
آسمون رو نگاه مى كردم به آواز ِ باد گوش مى سپردم و درخت ها رو نوازش مى كردم. كتاب مى خوندم و موسيقى گوش مى دادم...
شايد اون جوري حداقل احساس ِ نا امنى نمى كردم ديگه اندوه وجودم رو فرا نمى گرفت...
شايد اصلا به قول ِ "گودوئيا" ى ِ "درخت ِ زيباى ِ من" زندگى به زحمتش نمى ارزه.
No comments:
Post a Comment