مثل ِ درخت در شب ِ باران

Friday, February 11, 2011

همه با یکدگر پیوسته، لیک از پای و با زنجیر.

فكر مى كنم كه محكوم هستم به آوارگی. حتى اگه نخوام از اينجا برم، باید شاهد رفتن دوستانم باشم.

بعد از رفتن همه ى آدمايى كه باهاشون بزرگ شدم – كسانی كه بخشی از زندگيم رو ساختن- ديگه چي می‌مونه از اين وطن؟ چى مى‌مونه از اين حس تعلق وقتی محكومى به نظاره‌ی رفتن تک تک اونايى كه بخشى از وجودتو ساختن؟

ما محكوم هستيم به آوارگى.  اگر هم مجبور نباشيم به يك زبان ديگه حرف بزنيم و حتى كم كم به يك زبان ديگه فكر كنيم، بايد شاهد باشيم كه اين گردباد يكى يكى دوستانمون رو، تكه‌های وجودمون رو ازمون جدا مى‌كنه. حتی اگه قربانی نباشيم، بازمانده‌ى طوفانى هستيم كه زندگيمون رو ويران كرده

پی‌نوشت: این رو اون شبی نوشتم که مائده بهم گفت انگار شاهبختی می‌خواد بره؛ امروزم تو تاکسی دلم گرفت یهو.

1 comment:

  1. There’s a wind behind every one of us that pushes us through life. We can’t see it, we can’t command it, we don’t even know it’s purpose, but still we have to go where it takes us...
    [Doubt - 2008]

    ReplyDelete