"زجر عظیمی است وقتی قلبت از سوختن شمع می سوزد بیآنکه بتوانی برایش پروانه باشی..."
اون روز که این جمله رو تو دفتر دیفرانسیلم دیدم بغضم گرفت. شاید یواشکی اشک هم ریختم. یواشکی چون از تو خجالت میکشیدم.
به اندازهی همهی گلهای بنفشه دوستت دارم.
دلتنگتم...
یکشنبه 7 آذر 89
دلتنگتم...
یکشنبه 7 آذر 89
حال ِ امروز ِ من:
باز دلتنگتم و باز ازت خجالت میکشم.
میترسم. انگار لیاقت دوستای ِ به این خوبی رو ندارم...
خیال ِ این که شبا خوابت نمیبرده و من اصلا خبر نداشتم آرومم نمیذاره....صدای یگانه تو سرم میپیچه...احساس ِ حقارت میکنم در برابر ِ این همه مهربونی ِ نیلوفر...غصّهدار میشم وقتی به حرفِ اون روز ِ فاطمه فکر میکنم...هنوز نمیتونم درست تو چشمای ِ فربد نگاه کنم...
لعنت به من.
پینوشت: .یادت باشه. تو در قبال ِ گلت مسوولی.
بازم لعنت به من.
بازم لعنت به من.
No comments:
Post a Comment