باران! سرود ِ دیگری سرکن!
من نیز میدانم که در این سوک
یاران را
یارای خاموشی گزیدن نیست.
اما تو میدانی که در این شب،
دیوارهای خسته را
تاب ِ شنیدن نیست.
من نیز میدانم که یاران ِ شقایق را
دستی بنفرین
از ستاک ِ صبح پرپر کرد
من نیز میدانم که شب افسانهی خود را
در گوش ِ بیداران مکرّر کرد.
امّا نمیگویم:
دیگر نخواهد رُست در این باغ
خونبرگ آتشبوتهای
چون قامت ِ یاد ِ شهیدانش
یا گل نخواهد داد،
پیوند ِ دست ِ ناامیدانش.
باران! سرود ِ دیگری سر کن!
شعر ِ تو با این واژگان ِ شسته
غمگین است.
ترجیع ِ محزون ِ تو
امشب نیز
چون ترجیع ِ دوشین است.
شعری به هنجاری دگر بِسرای.
باران! سرود ِ دیگری سر کن.
No comments:
Post a Comment