عاشق بودن سخته. درد داره. ولی گاهی زیباست....
اون چیزی که خیلی درد داره -صرفا درد داره- اینه که از زیر و بم ِ یک عشق آگاه باشی ولی نه عاشق باشی نه معشوق.
عاشق دوست ِ تو باشه و تو با هر زخمهی ماتم ِ اون، دیواری باشی که پژواک غمش رو -به ناچار- تکرار میکنه...
دوستِ عاشق دیدی، هوس ِعاشق بودن و معشوق بودن کردی؟:)
ReplyDeleteهوم...خب ظاهرن، ظاهرن، درد واسه اینه که آدم ازش فرار کنه، رفعش کنه. ؛
آره عاشقی، هم معشوقی، درد داره...نبودنشون هم. ولی گمون کنم به صرفه باشه، آدم از یه دردِ کهنه، مهاجرت کنه به یه دردِ جدید؛ مخصوصن اینکه از زیبایی ِدردِ جدید هم کاملن آگاه باشه. ؛
راستی: اینکه "معشوق" نباشی (اگه عشق و مصداقش رو همون تعبیر ِمتداول بگیریم)، فهمیدنش به این سادگیها هم نیستا! عاشق رو قبول، معشوق رو هم مطمئنی که نیستی؟! [چشمک مثلن] ؛
خط سوم و چهارم این چیزی که گفتی رو خیلی میفهمم....
ReplyDeleteمنظور من از این که "از زیر و بم ِ یک عشق آگاه باشی ولی نه عاشق باشی نه معشوق" اینه که در همون رابطهی خاص نه عاشق باشی نه معشوق.
ولی خب...درد رو میکشی.
نه میشه از این درد فرار کرد نه توانایی این رو داری که رفعش کنی.