آسمان یادش هست
که شبی، پریایی اهل ِ آن دورترین دریاها
سفری آغاز کرد
و به آیین ِ نسیم نجوا کرد
در دل ِ شب راز را.
خواب ِ یک طفل بیاشفت به ناگاه و از آن شام به بعد
خنده هایش به غمی آمیختند
که بسان ِ غم ِ هفت عالم بود.
همه دنیایش راز
و دلش نیم از غم، نیم از راز
واندرو ریشه دوانیده چه سخت
آرزوی ِ پرواز...
***
اینک اما پریا مدت هاست
که به دنیای ِ طلوع برگشته
کودک ِ راز شنیده، قد کشیده
کوچ ِ صد قافله دیده
ریشه ی راز، درونش اما سخت تنیده.
همه فکرش پرواز
و درونش غوغاست
وندرین دشت ِ غریب،
قصه های ِ زلالش همگی از پریاست.
سروده شده در 21 مرداد ِ 87
No comments:
Post a Comment