مثل ِ درخت در شب ِ باران

Tuesday, January 11, 2011

سارایی که می‌شناختم...

احساس سرگشتگی می‌کنم.
دلم آرامش می‌خواد؛ آروم نیستم.
دلم مدرسه می‌خواد. دلم یگانه می‌خواد. دلم می‌خواد دوباره از بغل کردن ِ عروسکم آرامش بگیرم. دلم می‌خواد مثل بچگی‌هام شب‌ها بابام قبل از خواب برام قصّه بگه. دلم می‌خواد دوباره با الناز وانمود کنیم که داره بارون میاد و بریم زیر ِ چتر تا خیس نشیم. دلم درختای ِ خیابون ِ ایتالیا رو می‌خواد. دلم زمزمه می‌خواد....
دلم یه آغوش ِ آشنا می‌خواد.
احساس ِ تعلق می‌خوام؛ ریشه می‌خوام.

دلم تنگ شده برای ِ خودم. برای ِ سارایی که می‌شناختم.

No comments:

Post a Comment