مثل ِ درخت در شب ِ باران

Saturday, October 23, 2010

و گر دستِ محبت سوى ِ كس يازى

معمولا آدم ها دچار ِ كمبود محبت مى شن، ولي من دچار مشكل ديگه اى شدم: كمبود محبت كردن
دور و بر من پر از آدم هايى ست كه اجازه ندارم با عشق پهشون لبخند بزنم
آدم هايى كه اجازه ندارم وقتى مى بينمشون با ذوق وشوق براشون دست تكون بدم
آدم هايى كه اجازه ندارم هر موقع دلم خواست دستم رو دوستانه بندازم رو شونه شون
آدمهايى كه اجازه ندارم تا ايستگاه ِ اتوبوس همراهشون برم فقط براى ِ اين كه در كنارشون باشم و بعد براى خونه رفتن همون راه رو سلانه سلانه برگردم

آى آدمها...به فريادم برسيد
نگذارين اين اشتياق به دوست داشتنتون اون قدر تو سينه م بمونه تا تبديل به بغض شه و اشك هام سرازير شن

No comments:

Post a Comment