مثل ِ درخت در شب ِ باران

Tuesday, October 19, 2010

من از دوست شدن با آدم هاى ِ جديد مى ترسم. مى ترسم رفتارى داشته باشم كه ناراحتشون كنه يا خوشششون نياد مى ترسم كه منو نپذيرن و از خودشون برونن
اينجورياست كه وقتي تنهام، ساعت ها -واقعا ساعت ها- تك تك ِ حرف ها و حركاتم و عكس العمل هاى ِ طرف ِ مقابل رو بررسى مى كنم و اين آشفته م مى كنه، واقعا اذيت مى شم
اوضاع وقتي بدتر مى شه كه طرف مقابل يه پسر باشه وتو ندونى كه مثلا مى تونى  باهاش دست بدى يا نه
اين ها همه خيلى ساده به نظر مى يان ولى دارن منو اذيت مى كنن، زياد

1 comment: