مثل ِ درخت در شب ِ باران

Friday, March 7, 2014

همه‌جا مِه است.

من همان دختربچه‌ای هستم که فردای چهارشنبه‌سوری وقتی شنید ترقه توی صورت یکی از بچه‌های فامیل ترکیده، با این که ۹ سالش هم نبود، چادر گل گلی سرش کرد و نماز خواند و از خدا خواست که حال آن پسر را خوب کند؛ من همانی هستم که از دوران راهنمایی فیزیک را دوست داشت، سال‌های اول دبیرستان تصمیمش را گرفت که فیزیک بخواند و نوبت انتخاب رشته که رسید از بالا تا پایین صفحه را با «فیزیک» پر کرد؛ من همان دختری هستم که در سیزده ساله‌گی عاشق شد، گذاشت آن عشق مثل شراب درونش کهنه شود، دنیایش شود، تار و پودش شود.
حالا من -همان دختربچه- این جا ایستاده‌ام، در آستانه‌ی بیست و دو ساله‌گی. نه به خدا اعتقاد دارم، نه فیزیک را دوست دارم و نه می‌دانم عشق چیست. برای من یکی انگار هر چه زمان می‌گذرد، هر روزی که به پایان نزدیک‌تر می‌شوم، مِه غلیظ‌تر می‌شود، بیشتر گم می‌شوم.

No comments:

Post a Comment