مثل ِ درخت در شب ِ باران

Wednesday, July 25, 2012

ماییم و آبِ دیده در کنجِ غم خزیده







رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین رهِ سلامت، ترک رهِ بلا کن
ماییم و آبِ دیده در کنجِ غم خزیده
بر آب دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن
خیره کُشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا
بُکشَد، کسش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن»
بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کن، وفا کن
دردی‌ست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب، دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زمرّد
از برق آن زمرّد، هین، دفعِ اژدها کن
بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنر فزایی
تاریخِ بوعلی گو، تنبیه بوالعَلا کن


2 comments: