| رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن |
|
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن |
| ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها |
|
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن |
| از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی |
|
بگزین رهِ سلامت، ترک رهِ بلا کن |
| ماییم و آبِ دیده در کنجِ غم خزیده |
|
بر آب دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن |
| خیره کُشیست ما را، دارد دلی چو خارا |
|
بُکشَد، کسش نگوید: «تدبیرِ خونبها کن» |
| بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد |
|
ای زردروی عاشق، تو صبر کن، وفا کن |
| دردیست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد |
|
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟ |
| در خواب، دوش، پیری در کویِ عشق دیدم |
|
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن |
| گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زمرّد |
|
از برق آن زمرّد، هین، دفعِ اژدها کن |
| بس کن که بیخودم من، ور تو هنر فزایی |
|
تاریخِ بوعلی گو، تنبیه بوالعَلا کن | | | | | |
:(
ReplyDeleteآخ من با این شعر جون می دم...
Delete