مثل ِ درخت در شب ِ باران

Friday, July 22, 2011

ای کاش می‌شد آدم تو اشک خودش غرق شه.
اگه به صورت منطقی امکان داشت قسم می‌خورم اینجوری خودکشی می‌کردم.
دلم می‌خواد فرار کنم. از خودم، از آدما، از این زندگی کوفتی. برم یه جایی گورمُ گم کنم که هیشکی منو نشناسه. همه رو فراموش کنم. گذشته‌م رو فراموش کنم. برم یه جا از نو خودمو پیدا کنم. اصلا اگه خودم رو پیدا نکردم هم به جهنم. شده برم یه دایم‌الخمر وامونده شم، بهتر از دست و پا زدن تو این منجلابه.
مسخره‌تر از همه اینه که می‌دونم هیچ غلطی نخواهم کرد. اراده‌شو ندارم، نمی‌تونم خودمُ بکشم بیرون. امشب مثل همیشه بالاخره می‌رم می‌خوابم که فردا صبح سر اون کلاس کوفتی خوابم نبره.  ساعت هشت ِ صبح هم مثل احمق‌ها تو اون دانشگاه ِ کوفتی‌ام. فردا صبح دوباره زنگ می‌زنم بهت تا خواب نمونی. آره، من بی‌شعور ِ احمق ِ سست‌عنصر.

1 comment: