مثل ِ درخت در شب ِ باران

Tuesday, June 21, 2011

"مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می‌لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می‌کند و تا آخر عمر حسرت آن دل‌لرزه برایش می ماند. اگر بی‌وفا باشد، می‌لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می‌ماند. هیچ کس حکمتش را نمی‌داند...حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند، فرار ندارد..."

اینا رو پشت ِ جلد کتاب "داستان شاهدخت سرزمین ابدیت" نوشته. چند صفحه‌ش رو خوندنم. داستان تو یه گورستان شروع می‌شه، از روی توصیفاتش فکر می‌کنم ظهیرالدوله باشه.
فردا که تابستون شد، اینو می‌خونم. یه روز هم با آرش می‌ریم ظهیرالدوله، اون دفعه که راهمون ندادن.
 

آره. تابستون داره می‌شه...

3 comments:

  1. عشق ابدی فقط حرف است اون وسط خیلی بی ربط بود به نظرم.

    ReplyDelete
  2. هوم؟! ربط چیه دیگه؟ اینو پشت جلد کتابه نوشته بود خب!

    ReplyDelete
  3. پس وسط نوشته های پشت جلدش، به نظر من یه جمله بی ربط نوشته بود!

    ReplyDelete