من دعوتش میکنم به بازنگری. به شناختِ دوبارهی جنبههای خود؛ علایق خود.؛ به بررسی ِاین سوال که آیا اگه برمیگشت عقب، باز از همین مسیر میاومد؟ آیا در تصورش از چیزها، علاقههایش، و خودش، اشتباهی یافت نمیشه؟؛ به پذیرش این اشتباهاتش، پذیرش ِکامل.؛ و به امیدواری، به کشفِ دوبارهی خود، به فکر کردن و گاه فکر نکردن، به لذت بردن. ؛
من میگم به عنوان دختر نوزدهسالهای که تازه گذروندم اون دوره رو هرچند که میدونم فکرت و جوابت این خواهد بود که مال من با تو فرق داره و همهی اینها( مثه جواب خودم) ولی یه چیزهایی هست که تجربه سن هست و واسه همه کلیتش مشترکه... صبر کن درست میشه، اونم نه درست به معنی واقعی ولی عوض میشه، یه جورایی تعدیل میشه و درک خواهی که کرد که راهی نیست جز تحمل این زجر و جلو رفتن باهاش تا جایی که یا اون تموم شه یا تو ... گاهی به خاطر حرمت لحظهای زندگی کن چشمبرهمزدنی تموم میشه ولی تو میتونی اون رو تا یه ابد عمیق تو ذهنت زنده نگه داری... به خاطر حرمت لحظه تحمل کن، هممون درگیر یه زندانیم ... یا حبس تموم میشه یا عمر ما شاید بلاخره زمان راه فراری نشون داد...
من دعوتش میکنم به بازنگری. به شناختِ دوبارهی جنبههای خود؛ علایق خود.؛
ReplyDeleteبه بررسی ِاین سوال که آیا اگه برمیگشت عقب، باز از همین مسیر میاومد؟ آیا در تصورش از چیزها، علاقههایش، و خودش، اشتباهی یافت نمیشه؟؛
به پذیرش این اشتباهاتش، پذیرش ِکامل.؛
و به امیدواری، به کشفِ دوبارهی خود، به فکر کردن و گاه فکر نکردن، به لذت بردن. ؛
دعوتش میکنم به زندگی کردن. ؛
من میگم به عنوان دختر نوزدهسالهای که تازه گذروندم اون دوره رو هرچند که میدونم فکرت و جوابت این خواهد بود که مال من با تو فرق داره و همهی اینها( مثه جواب خودم) ولی یه چیزهایی هست که تجربه سن هست و واسه همه کلیتش مشترکه... صبر کن درست میشه، اونم نه درست به معنی واقعی ولی عوض میشه، یه جورایی تعدیل میشه و درک خواهی که کرد که راهی نیست جز تحمل این زجر و جلو رفتن باهاش تا جایی که یا اون تموم شه یا تو ... گاهی به خاطر حرمت لحظهای زندگی کن چشمبرهمزدنی تموم میشه ولی تو میتونی اون رو تا یه ابد عمیق تو ذهنت زنده نگه داری... به خاطر حرمت لحظه تحمل کن، هممون درگیر یه زندانیم ... یا حبس تموم میشه یا عمر ما شاید بلاخره زمان راه فراری نشون داد...
ReplyDelete